![]() |
دفتر شعر |
![]() |
| ادبيات نويسندگي |
|
آبی بلند...
|
|
آبي بلند را مي انديشم ، وهياهوي سبز پايين را …ترسان از ساييه خويش ، به ني زار آمده ام ! تهي بالا ، مي ترساندمرا …و خنجر برگ ها به روانم فرو مي رود! دشمني كو ؟ تا مرا از من بر كند. نفرين به زيست، تپش كور! دچار بون گشتم و شبيخوني بود … نفرين… نفرين!هستي مرا برچين، اي ندانم چه خدايي موهوم! نيزه من ، مرمر بس تن را شكافت. چه سود، كه اين غم را نتوان سينه دريد! نفرين به زيست، دلهره شيرين! ترنم سبز مي شكافد، ترس بي سلاح مرا ، از پا مي فكند. به ني ها تن مي سايم ، و به لالايي سبزشان ، گهواره روان را نوسان مي دهم، و آبي بلند ، خلوت من را مي آرايد … |
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه 6 اردیبهشت1385ساعت 10:7 بعد از ظهر توسط وحيد افشاري |
|
|
|
|
نزديك غروب آفتاب، دراين صحرا ، وقتي رو به خورشيد خسته ي بعدازظهر مي ايستم سايه ام خيلي بلند مي شود گمانم سايه ام تا بي نهايت پيش مي رود، پيش خود فكر مي كنم كه با اين سايه ي بلند چقدر تاريكي و ظلمت بپا مي كنم! شايد در مسير سايه ام مورچه اي را در نزديكي لانه اش به زحمت انداخته باشم با آن دانه ي سنگيني كه او به دوش مي كشد و اين سياهي حاصل از سايه ي من حتما جلوي پاي خود را خوب نمي بيند و يكي از پاهايش پيچ مي خورد. اگر زمين هم نخورد كنترل خودش را از دست مي دهد مطمئنا دانه ي سنگينش هم از دستانش رها مي شود وميليمترها از خودش دورتر مي افتد... مورچه ي عزيز ، من را در اين بعدازظهر رو به غروب ببخش وعفو كن كه سايه ام موجبات زحمت بيشتر تو را فراهم كرده است { با صداي بلند طوري كه مورچه صداي من را مي شنود ، اگر چه من او را نمي بينم}درست نميدانم در كجاي سايه ام احتمالا گرفتار اين مصيبت شده اي و گرنه به ياريت مي آمدم. راستش را بخواهي دلم بدجوري نگران توست ، اما مي ترسم اگر قدم از قدم بردارم اين سايه ي سركش من مورچه اي ديگر را هم مثل تو اسير مصيبت ظلمت و تاريكي كند خيالم راحت است كه مورچه ها معمولا مسير خانه يشان را گم نمي كنند و اگر از ديگران عقب هم بيفتند بالاخره تا آخر شب خود را به لانه مي رسانند راستي خانواده و دوستانت نگران نشوند؟ چون مي دانم كه تو هم مثل من موبايل نداري و معلوم نيست كه چگونه مي خواهي آنها را از ديركرد خود مطلع كني ...! راستي مورچه ي عزيز، چند وقت پيش در يك مجله ي الكترونيكي علمي خوانده بودم كه مورچه ها نمي خوابند با اين حساب اگر دير هم به لانه برسي همسرت نمي گويد كه : (( هيچ معلوم هست كه كجايي... ما رو از خواب و زندگي انداختي...)) و خوب است كه لانه ي شما پنجره اي به كوچه هايتان هم ندارد ، چون مي ترسيدم اطفالت پشت آن پنجره به انتظار تو ايستاده باشند و لحظه ي آمدنت را به نظاره نشسته باشند اگر ديركردن تو سبب دلتنگي آنها مي شد و خدايي ناكرده اشكي از چشم يكي از آنها جاري مي شد من خود را نمي بخشيدم من طاقت اشك شما مورچه ها را ندارم ميداني مورچه ي عزيز ، بعد از يك موضوعي خيلي به گريه كردن شما مورچه ها حساس شده ام روزي از جلوي ميخانه اي مي گذشتم ، ناگاه شنيدم كه مردي از تبار خراباتيان فرياد بر آورد كه : (( ساقي ، بريز به سلامتي مورچه كه هر وقت گريه كرد هيچكي اشكشو نديد... بيريز جونم... بيريز...!)) نمي دانم چرا كسي متوجه ي گريه كردن شما نمي شود شايد كسي به اشتباه خواسته شما را دعا كند اما در عوض نفرينش شامل حالتان شده مثلا در حقتان دعا كرده كه : الهي كسي اشكتون رو نبينه... مورچه ي عزيز كم كم خورشيد به آن نصفه جاني هم كه داشت چوب حراج زده و همه جا همرنگ سايه ي چند دقيقه پيش من شده پس من هم مي روم... غنچه ي گلي در اين نزديكي ها به انتظار من نشسته است بايد خود را به او برسانم... امري نيست!؟! باز هم شرمنده ام اگر احتمالا پايت پيچ خورد احتمالا دانه ات افتاد، احتمالا لانه ات را گم كردي، احتمالا شب دير به خانه مي رسي، احتمالا دوستان وخانواده ات نگران مي شوند، و... خب به خدا مي سپارمت!!! واين هم از اين جمله هاي داخل پرانتزي و دم خداحافظي ، تقديم به تو مورچه ي عزيز : (دستمال اشكت را به ياد معشوقت به جويي بيانداز) خداحافظ مورچه ي عزيز كه احتمالا نبودي و صدايم را هم نشنيدي.
خداي من چرا انقدر پر و پاچه ام مي خارد اوه خداي من چقدر مورچه روي پايم راه مي روند واي برمن... من تمام اين مدّت را روي لانه ي مورچه ها ايستاده بودم... واي بر من... اين لانه را كه هزاران مورچه در زماني به اندازه ي چندين برابر عمرشان بنا كرده بودن در عرض همين گفت وشنود كوتاه به ويرانه تبديل كردم معلوم نيست كه چندين هزار مورچه را كشته باشم آهاي مورچه... آهاي مورچه كه راهت را در اين نزديكيها بواسطه ي سايه ي من احتمالا گم كرده بودي ،زياد نگران دير و زود آمدنت نباش ! اصلا پيشنهاد مي كنم تو هم مثل من برو بيابانگرد شو...! چرا كه همسر ، دوستان ، نزديكان و فرزندان لب پنجره و همه ي كس و كارت را مطمئنا از نگراني و دلپريشاني دير آمدن تو خلاص كردم. آخ پام... نا مردها !!! چه بد گاز مي گيرند... |
|
2 نوشته شده در
شنبه 27 اسفند1384ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط وحيد افشاري |
|
|
تکرار غم سهراب
|
|
چشم من باز بمان ،خفته خبر كي دارد؟ اندكي صبر! "اندكي صبر سحر نزديك است..."! |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 8 اسفند1384ساعت 6:15 بعد از ظهر توسط وحيد افشاري |
|
|
|
|
هر چند سهم من
آمیزه ای ز سرزنش و ریشخند بود! حق با صدای توست ! باید بلند بود! |
|
2 نوشته شده در
شنبه 6 اسفند1384ساعت 6:35 بعد از ظهر توسط وحيد افشاري |
|
|
با برگ
|
|
به نام خدا
حريق خزان بود! همه برگ ها آتش سرخ، همه شاخه ها شعله دود، درختان ، همه دود پيچان به تاراج باد! وبرگي كه مي سوخت، مي ريخت، مي مرد. وجامي، سزاوار چندين هزار آفرين كه بر سنگ مي خورد! من از جنگل شعله ها مي گذشتم غبار غروب به روي درختان فرو مي نشست. وباد غريب، عبوس،از بر شاخه ها مي گذشت، وسر در پي برگ ها مي گذاشت. فضا را ،صداي غم آلود برگي،كه فرياد مي زد، وبرگي كه دشنام مي داد، وبرگي كه پيغام گنگي به لب داشت لبريز ميكرد. ودر چشم برگي كه خاموش خاموش مي سوخت نگاهي، كه نفرين به پاييز ميكرد!
حريق خزان بود من از جنگل شعله ها مي گذشتم همه هستي ام جنگل شعله ور بود! كه طوفان بي رحم اندوه ، به هر سو كه مي خواست،مي تاخت، مي كوفت،مي زد، به تاراج مي برد! وجاني، كه چون برگ ، مي سوخت ،مي ريخت،مي مرد! وجامي سزاوار نفرين!!! كه بر سنگ مي خورد! شب ،از جنگل شعله ها مي گذشت حريق خزان بود و تاراج باد من آهسته در دود شب رو نهفتم و در گوش برگي كه خاموش خاموش مي سوخت گفتم: مسوز اين چنين گرم در خود ، مسوز! مپيچ اين چنين گرم بر خود، مپيچ! كه گر دست بيداد تقدير كور،تو را مي دواند به دنبال باد، مرا مي دواند به دنبال هيچ! فريدون مشيري |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه 14 شهریور1384ساعت 6:30 بعد از ظهر توسط وحيد افشاري |
|
|
|
|
به نام خدا پيكر تراش پيرم و با تيشه ي خياليك شب تورا ز مرمر شعر آفريده ام تا در نگين چشم تو نقش هوس نهم ، ناز هزار چشم سيه را خريده امبر قامتت كه وسوسه ي شستشو در اوست پاشيده ام شراب كف آلود ماه را تا از گزند چشم بدت ايمني دهم دزديده ام ز چشم حسودان ، نگاه را تا پيچ و تاب قد ترا دلنشين كنم دست از سر نياز به هر سو گشوده ام از هر زني ، تراش تني وام كرده ام از هر قدي ‚ كرشمه ي رقصي ربوده ام اما تو چون بتي كه به بت ساز ننگرد در پيش پاي خويش به خاكم فكنده اي مست از مي غروري و دور از غم مني گويي دل از كسي كه تورا ساخت ، كنده اي هشدار ! زانكه در پس اين پرده ي نياز آن بت تراش بلهوس چشم بسته ام يك شب كه خشم عشق تو ديوانه ام كند ببينند سايه ها كه تورا هم شكسته ام...
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه 6 شهریور1384ساعت 8:22 بعد از ظهر توسط وحيد افشاري |
|
|
|
|
به نام خدا اگر از من بربايند تو را هم، مرد پشت پرچين همين ثانيه ها خواهم مرد شب دراز! دلم تنگ و غمت بي پروا آه... امشب گلكم! بي تو كجا خواهم مرد از خدا خواست دلم باز بيايي اما ، بي تو امشب لب درياي دعا خواهم مرد اگر امشب سحري داشته باشد حتي تا سحر چشم به راهت به خدا خواهم مرد ماه من! باز كجايي كه من اينجا تنها زير آوار غم حادثه ها خواهم مرد باورم كن كه اگر بي تو بمانم روزي يا جنون خيمه زند بر من و يا خواهم مرد
|
|
2 نوشته شده در
جمعه 4 شهریور1384ساعت 12:13 بعد از ظهر توسط وحيد افشاري |
|
|
|
|
به نام خدا حكايتيست نهاني : نگاه مي كنمت باز، پري كوچك شعرم ، كه ناگهاني و خوشرنگ مي شوي آغاز ، آرزوي من اينست : سياه چشم ، سياه موي ، سپيد روي بماني . چگونه با تو بگويم ؟ حكايتيست نهاني... عروسك قصه من... |
|
2 نوشته شده در
شنبه 29 مرداد1384ساعت 9:32 بعد از ظهر توسط وحيد افشاري |
|
|
|
|
به نام خدا با هفت تا آسمون ، پر از گلاي ياس و ميخكبا صد تا دريا ، پرِ عشق و اشتياق و پولكيه قلب عاشق ، با يه حس بي قرار و كوچكفقط مي خواد بهت بگه، تولدت مبارك...عروسك قصه من ... |
|
2 نوشته شده در
شنبه 29 مرداد1384ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط وحيد افشاري |
|
|
|
|
نگاهت را مي سرايم ، با واژه هايي عريان تر از باران! و لبانت ، را كه روزنه اي است به روشني و بوسه . دست هايت را زمزمه مي كنم ، كه مهربان ترين لالايي دنياست ، و از رازهاي نهفته در چشمانت مي گويم ! كه انكار تاريكي و اندوه است ، و به ستايش تمام خوبي ها ، قلبت را مي سرايم ...! |
|
2 نوشته شده در
شنبه 29 مرداد1384ساعت 9:31 بعد از ظهر توسط وحيد افشاري |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
85/02/01 - 85/02/07 84/12/22 - 84/12/29 84/12/08 - 84/12/14 84/12/01 - 84/12/07 84/06/08 - 84/06/14 84/06/01 - 84/06/07 84/05/22 - 84/05/31 84/05/05 - 84/05/21 |
| پیوندها |
|
در مورد فلسه حتما کلیک کنید داستانکی برای چند لحظه تفکرات یک متفکر عکس ها ،دانلود،داستان،اینترنت،بازی |
|
RSS
|